گل آدم به‌سرشته است کریما در منروح نابش به‌دمیده ست مسیحا در من مرحمت کرده مرا جلوه خود بخشیدهصورت عشق کشیده است چه زیبا در من چون خداوند ازل شوکت این منظره دیدگفت احسن به من و منظر سیما در من خیره شد بر هنر خویش و مرا شعر سرودواژه‌ها شکل هنر بست هویدا در […]

گل آدم به‌سرشته است کریما در من
روح نابش به‌دمیده ست مسیحا در من

مرحمت کرده مرا جلوه خود بخشیده
صورت عشق کشیده است چه زیبا در من

چون خداوند ازل شوکت این منظره دید
گفت احسن به من و منظر سیما در من

خیره شد بر هنر خویش و مرا شعر سرود
واژه‌ها شکل هنر بست هویدا در من

تا که فرمود به دل شعر ثریا بنویس
قلم حضرت حق گشت نویسا در من

در دل دفتر من سر نهانی جاری‌ست
که قلم شاهد حق گشته چه پیدا در من

اهرمن شعر مرا خواند و اهورایی شد
دیده‌ی کور شود نافذ و بینا در من

از شرار قلمم شهره به آفاق شدم
چشم عالم شده لبریز تمنا در من

مات شد چرخ فلک از قلم رقصانم
اختر و ماه شده مست تماشا در من

چشم ابلیس بترسید از این منظره‌ها
دید صاحب شده است واله و شیدا در من

گر گهی شاد و گهی خسته و گریان بشوم
دست اشعار بگیرد دل بیجا در من

مختصر گر نگری عشق زلیخا بینی
حسن یوسف چه عیان آمده مینا در من

چون ردیف آمده در من همه ابیات غزل
زانکه مغرور نگردد من رسوا در من

آنچه را لایق آنم به من ارزانی دار
تا شود کامروا آن دل بیتا در من

نافذا صورت تو در نظر دوست خوش است
شکر ایزد که جهان گشته فریما در من

علی مصطفی حفاری قاضی جهانی
نافذ تبریزی
۱۱ شهریور ۱۴۰۵